ostorla
سیاسی می شویم

خیلی طاقت آوردم این حرفا رو که بیشتر از یکساله می گم اینجا نزنم اما نشد. حالا می گم. اول اینکه محمود خان خودمون حدود ٢ سال پیش گفت دنیا به سمت احمدی نژادی شدن داره پیش می ره. اون موقع همه مسخره اش کردن. اما از نظر من متاسفانه درست گفت. نمونه اش آدمهای عجیب و غریبی هستن که گوشه کنار دنیا دارن به حکومت می رسن. حالا نه لزوما بعد از این بابا. یکسری هم از چند سال پیش شروع شده. اما کم کم جمع مشنگ ها داره جمع میشه (منظورم سارکوزی و چاوز و ...هست) . از شوخی که بگذریم از روز اول اوباما و البته قبل از اون کوین راد شدیدا برای من یاد آور محمود آقا هستن. البته کوین راد بدلیل اینکه استرالیا در معادلات جهانی چندان تاثیر گذار نیست، نمی تونه خیلی هم خطرناک باشه. اما وجه اشتراک این سه نفر (احمدی نژاد، راد و اوباما) حرفای عامه پسند زدن و کلی گویی هست. در مورد احمدی نژاد که نتیجه کار اظهر من الشمس هست و بحمدالله رایحه خوشش هم سراسر گیتی رو در گرفته. درباره کوین راد هم که کم و بیش در اظهارات مردم اینجا تو خبرها می شنیدم که خطاب بهش می گفتن تا حالا حرف زدی و مسافرت کردی حالا وقت کار کردن هست. این از این دو نفر. اما از پسر حسین آقا نگذریم که این بابا انگار فیلم های زیادی از مکتبی های اول انقلاب ایران دیده،‌یادمه اون موقع ها بچه بودم اما می شنیدم از کارهای عجیب و غریب آدمها.

یکی از مردم فریب ترین حرکاتی هم که اوباما انجام داد  عکس انداختن با وسایل رنگرزی بود. یعنی رئیس جمهور کشوری به این عظمت کار مهمتری از نقاشی نداره که در روزهای اول انجام بده. یعنی این بابا این همه مشکلات اقتصادی و رکود و ... رو که برای آمریکا بوجود آمده بود و همچنین مشکلاتی که کشورش برای بقیه دنیا بوجود آورده رو نمی دید؟. یا شایدم خواست به کسانی که بهش رای دادن نشون بده که، همه تون رو رنگ کردم خبر ندارین؟؟! کار بعدیش هم جلسه با فرماندهان آمریکایی و در نهایت نتیجه گیری برای برگرداندن نیروهای آمریکا از عراق هست. من اصلا موافق حمله به کشورهای دیگه از سوی هیچ کشوری بعنوان برادر بزرگتر نیستم اما تو شرایط اینچنینی عراق رو رها کردن یعنی کمک بیشتر به توسعه نسل کشی موجود در اون کشور. این نوع تصمیم گیریهای باسمه ای، شما رو به یاد سفرهای استانی نمی ندازه؟ امیدوارم که من کاملا در اشتباه باشم و این نوشته فقط یه برداشت شخصی اشتباه باشه اما بنظر من اینجور آدمها از کسایی هستن و که با یه غوره سردیشون میشه و با یه کشمش گرمی. و امیدوارترم که پسر حسین آقا شوخی شوخی جنگ بعدی رو شروع نکنه.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱۱/٤ - حامد
باز هم داستان مهاجرت

1- چند روز پیش با یکی از همکاران که مهاجر نسل دوم هست راجع به ایران و وضعیت اونجا صحبت می کردیم. بنده خدا مثل خیلیهای دیگه تصوری غیر از یک بیابان بی آب و علف از ایران نداشت. وقتی که میزان علاقه اش رو دیدم یه سری از عکس های مناظر مختلف از ایران رو تو اینترنت بهش نشون دادم که از دیدن برف کاملا تعجب کرده بود. روز بعد هم داشت به یکی دیگه از همکارها توضیح می داد که ایران چه کشور قشنگی هست، غافل از اینکه اون همکار ما خودش ایران رفته بود، البته در زمان حکومت ظلم و جور و فساد نعوذ بالله.

2-رئیس قبلی من تو سیدنی با اینکه قبل از اون اصلا با ایرانی ها آشنایی نداشت، بعد از من 2-3 نفر ایرانی دیگه رو استخدام کرد.

3- اصولا تا وقتی تو ایران بودیم خیلی احساس ایران بزرگ بینی داشتم (البته نه در حد احمدی نژاد) و جزو کسانی بودم که فکر می کردم  و حداقل افراد تحصیل کرده، در مورد ایران و عظمت اون خیلی چیزا می دونن. البته من هم یکی از هزارانی بودم که تحت تاثیر حرفای دیگران بودیم که اکثر اونا حتی یه مسافرت خارج هم نرفته بودن .بعد از یه مدت برخلاف توقع متوجه شدم که اصولا ایران هم در حد کشورهای دیگه هست. در واقع هیچ تفاوتی بین ایران و گینه بیسائو وجود نداره و برای خیلی از اینها. فقط بعد از دسته گلهای رئیس جمهور محبوب یه مقدار شهرت کسب کردیم.

گرچه در بین نسل قبلی مهاجران ایرانی افراد برجسته و بسیار معتبری وجود دارند، ‌اما این افراد معتبر خیلی محدود و کم تعداد هستن و بجز در مجموعه های تخصصی خودشون خیلی شناخته شده نیستن. اما موج دوم مهاجران که شاید بتوان گفت از حدود ١٠ سال پیش شدت گرفت و بعضی ها اون رو فرار مغزها می نامند (فرار مغز ها لزوما شامل افراد با ضریب هوشی بالای 140 نیست، بلکه هر فرد دارای مهارت و تخصص به نوعی سرمایه محسوب میشه) ‌بعلت زیاد بودن تعداد اونا مسلما اثر بیشتری در شناسایی ایران و ایرانی خواهد داشت. بنظر من گرچه مشکلات زیادی برای نسل ما بوجود آورد اما مهاجرت این نسل باعث شناسایی چهره واقعی تر و شناخت بیشتری از ایران و ایرانی میشه.

در واقع موفق بودن هر کدام از ماها در هر زمینه (حتی بطور بسیار محدود) مطمئنا اثر بیشتری از تک ستاره های جهانی خواهد داشت.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱٠/٩ - حامد
از همه جا

امروز همین جوری دلم می خواست از همه جا بنویسم. پس زیاد به دل نگیرید. اصلا دیگه نمی دونم اینجا واقعا چقدر مراجعه کننده داره. بخاطر گرفتاری من تو چند ماه گذشته که البته یه مقداریش هم بخاطر نوع کارم هست، زیاد وقت نمی کردم که به اینجا سر بزنم. اما همیشه سعی داشتم emailها رو جواب بدم در اسرع وقت.

از دست یکی دو نفر یه وقتهایی دلخور شدم، که حالا توضیح میدم. البته قبلش بگم این گله فقط خودم نیست بلکه با دو سه نفر از دوستای وبلاگ نویس هم که در این مورد صحبت می کردم دیدم اونا هم همین گله رو دارند. من از روزی که شروع به نوشتن این وبلاگ کردم نه توقعی داشتم که برام مایه درآمد بشه و نه بنگاه آشنایی باز کردم. هیچ منتی هم به سر کسی نیست چون خودم این راه رو انتخاب کردم و هر وقت هم نخوام ادامه نمی دم، فقط بخاطر اینکه فکر می کردم ممکنه دوستای دیگه ای که از ایران قراره بیان بعدها این مطالب بدردشون بخوره این کار رو کردم. البته از این راه دوستان فوق العاده خوبی هم نصیبمون شد هم در سیدنی و هم ملبورن که خدا رو خیلی هم شکر می کنم بخاطرشون. اما من نمی دونم چرا بعضی ها تا زمانی که ایران هستن مرتب email می زنن و مثلا سوال می کنن که آیا قابلمه تفلون با خودمون بیاریم یا آبکش های اونجا برا صاف کردن برنج خوبه؟ و توقع دارن که در اسرع وقت به اونا جواب داده بشه ولی همین که ویزاشون می آد، حتی به email تبریک آدم هم جواب نمیدن!! تمام حرف من اینه که آخه مگه شما که داری از ایران میای، من بیشتر به کمک تو احتیاج دارم یا بر عکس. تویی که شنیدی اونجا که میری به ایرانیها اعتماد نکن، دورشون رو خط بکش و ... . مگه غیر از اینه که خودت هم ایرانی هستی، مگه غیر از اینه که آخر سر باز همین ایرانیه هست که با تو بخاطر داشتن پایه های فرهنگی مشترک حرف بیشتری برای زدن داره. بعد از نزدیک سه سال زندگی در اینجا حداقل اینو یاد گرفتم که درسته که استرالیاییها ممکنه خیلی خوب باشند، اما فقط با ایرانیه هست که میشه نشست و از دانشگاه و تهران و ایران و ... دیگه حرف زد. همه مون حدود 30 سال زندگی مون رو اونجا گذروندیم. خداییش کدوم استرالیایی میاد چرت و پرت هایی رو که ماها دور هم جمع میشیم و میگیم رو گوش کنه. کدوم استرالیایی وقتی که من تو یه شهر دیگه هستم و بچه ام مریض میشه میاد و اونو میبره دکتر؟ آقا یا خانم محترم اگه از این قصه ها شنیدی که خیلی آدمای خوبی هستن، مطمئن باش دروغ نشنیدی، اما یه تفاوت فرهنگی هست که به سری چیزایی رو که تو فرهنگ ما و برای دوستامون یا حتی همشهری یا هموطنمون انجام میدیم اینا نمی دونن چی هست، یا لااقل برای ما از این کارا نمی کنن. وقتی رئیسم شنید که بچه ام مریضه بهم گفت برو تا هر وقت که دلت می خواد برگرد و اصلا نگران نباش، در صورتی که واقعا هم به وجودم احتیاج بود، اما مطمئن باش ایرانیه اگه بود اولش می گفت من چیکار می تونم برات بکنم. این وسط اصلا نمی خوام بحث فلسفی راه بندازم که کدوم راه خوبه و کدوم بد، منظورم اینه که طرز نگاهها فرق می کنه، وگرنه تو همون ایران هم منو توقعی از کسی نداشتم که از کارش بزنه بخاطر من. نمی دونم تونستم موضوع رو برسونم یا نه.

حالا اگه داری اینو می خونی، فقط می خوام بگم از من که گذشت، اما مطمئن باش ایرانی خوب زیاده، منهم همون داستانها رو شنیده بودم، اما حتی از کسایی که خیلی وقته اینجا اومدن و به ظاهر و به قول بعضی ها تحصیل کرده هم نبودن، غیر خوبی چیزی ندیدم.

خلاصه اینکه بعضیا وقتی اولش ویزاشون رو می گیرن یه خورده هوا ورشون می داره و فکر می کنن چه خبره، شروع می کنن نالیدن از یران و ایرانی و جد و آباد اونا بدی گفتن. وقتی اینجا میان بعد از یه مدت که به چند تا مشکل برخوردن و بعد از چند سال می بینی که تمام شعار هاشون یادشون رفته. بهتره از همین اول سعی نکنیم با اون دید به بقیه ایرانیا نگاه کنیم که بعدها هم شرمنده خودمون نباشیم.

همه جای دنیا همه جور آدمی هست. و مطمئنا میشه دوست خوبی از بین اونا برا خودمون پیدا کنیم.

خداود به همه ما شفای عاجل عطا فرماید ان شاء ا.. .

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱٠/۱ - حامد
پرچم ما

اول سلام

دوم اینکه بعضی وقتا دیدین یه اتفاقی برای آدم می افته که شاید ساده به نظر بیاد اما آدمو به فکر وا میداره؟ امروز یکی از اونا برای من پیش اومد. شاید بگین که خب این که چیزی نیست اما من تو طول روز چند دفعه بهش فکر کردم.

امروز یه نفر یه پرچم استرالیا رو به دخترک هدیه داد،‌منم ازش پرسیدم می دونی این چیه؟ دخترک خیلی راحت گفت: آره این پرچمه مونه!! منم گفتم پرچم کجا؟ گفت استرالیا دیگه؟ حالا از صبح تا حالا دارم فکر می کنم که ما کجایی هستیم؟ اصلن پرچم ما چه شکلیه؟  اگه ایرانی هستیم و دوستش داریم پس اینجا چیکار می کنیم، اگه استرالیایی هستیم چرا لااقل اون احساس وطندوستی رو ندارم در موردش. البته نه اینکه بدم بیاد، برعکس اینجا رو دوست دارم اما احساس ریشه دار بودن رو درش ندارم. گرچه سیتیزن استرالیا هم شدیم،‌اما واقعا از این به بعد هر جا بریم و بپرسن کجایی هستی؟ باید بگیم استرالیایی؟ ایرانی؟ البته همه اینا قراردادی هستن و و قتی از اون بالا به زمین نگاه کنی نه کشورها رو میبینی و نه مرزها رو. فقط یه کره آبی و سبز که خیلی هم به نظر آرام و بدون درگیری میاد. اما فقط کافیه روش زندگی کنی تا بفهمی چه محشر کبراییه ... .

سوم، گرچه ما سعی داریم که با استرالیایی ها قاطی بشیم و استرالیایی الاصل نبودن خودمون رو در روابط روزانه و روابط کاری مداخله ندیم، اما باید اعتراف کرد که نمیشه. هر طور حساب کنیم بالاخره خود ما هم اگر تو ایران بودیم و چند تا همکار داشتیم و مسلما با بعضی ها صمیمی تر بودیم، بی برو برگرد یه خارجی جزو اولین انتخابهای ما نبود.چند وقت پیش از یه هموطن که بچه هاش اینجا بدنیا آمدن و الان هم دبیرستانی هستن پرسیدم، آیا بچه های شما مشکلی در همزبانی (بهتر بگم همدلی) با بچه های اینجا دارن؟‌گفت نه اما بخصوص وقتی که به سن دبیرستان میرسن همه جفت خودشون رو پیدا می کنن و در واقع مثلا بچه های ما با هر سطح فرهنگ و تحصیلات خانواده می رن و شبیه به خودشون رو بعنوان دوست انتخاب می کنن، حتی اگه اصلا ایران رو ندیده باشن، باز مثلا با عراقی های اینجا، ترک ها و کلا خاور میانه ای ها رابطه بهتری خواهند داشت. البته استثنا همه جا وجود داره و من هم هیچ تجربه ای در این مورد ندارم فقط یکی دود مورد رو دیدم و در این مورد هم که تجربه این دوست رو دارم بیان میکنم. اما به قول ایشون نسل سوم هست که دیگه کامل آزی آزی آزی،‌اوی اوی اوی.

تجربه خودم اینه که بر خلاف تمام آرمانهای انقلابی و اینکه اسرائیل باید از صحنه روزگار محو شود و این حرفا،‌من فعلا با همکار اسرائیلیم رابطه نسبتا خوبی دارم و البته معلوم نیست شایدم یه روز جاسوس از آب در اومدم. جالب اینکه اونم چندان از سیستم اونجا راضی نبوده و استرالیا رو ترجیح داده برای زندگی. اگه دوست فلطسینیم تو سیدنی بفهمه!!!

یه همکار هم داریم که خداییش من فکر می کنم جای مادر بزرگمه از بس که پیره ، واقعا هم با سواده تو کار خودش، امروز قرار بود سر کار نیاد، سراغشو گرفتم گفتن می خواد بره به مادرش سر بزنه یولتعجب. البته اینم بگم متوسط امید به زندگی در اینجا بالاست.

اینم همینجوری

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٩/٢٢ - حامد
دوباره آغاز

همین چند ساعت پیش تموم شد. همه زندگی کاریم تو سیدنی میگم. تجربه خوبی بود و پیشرفت خوبی هم داشتم تو مدت نسبتا کوتاه یکساله. آدم وابسته ای هم نیستم اما امروز موقع خداحافظی احساس کسی رو داشتم که واقعا دارم چیزی رو جا میذارم. همکارام از چند نفر ایرانی ها گرفته تا بقیه که شاید بشه گفت از بیش از ده تا ملیت مختلف بودن،‌از اون پسر فلسطینی که گاهی به شوخی سر کلمه خلیج فارس یا خلیج با هم بحث می کردیم تا اون دختر فیلیپینی که تو اولین برخورد چندان دوستانه نبود اما موقع خداحافظی بغض کرده بود و اشک تو چشمهاش جمع شده بود، یا اون دختر لبنانی که همه دوست داشتن سربسرش بذارن (از بس که کتک خورش ملس بود)، تا پسر سریلانکایی که تا موقع خداحافظی که بهم نگفته بود احساس نمی کردم تا این حد با من احساس صمیمیت کنه و یا همکار استرالیایی مون که همیشه پشتیبانم بود و خیلی حمایتم کرد، همه شدن یه خاطره قشنگ،‌سه سال پیش هیچوقت به این فکر نمی کردم که این سر دنیا با این آدمایی که هیچ تشابه فرهنگی و زبانی و ... نداشتم رابطه اینجوری داشته باشم.

ایندفعه شد درست ‌به عکس ایران که وقتی بعد از ٧ سال محل کارم رو ترک کردم یه نفس راحت کشیدم و همیشه هم خدا رو شکر می کنم که دیگه بر نمی گردم( گرچه اونجا هم آدمهای خوب کم نبودن).

وطن یعنی اونجایی که دلت خوشه،‌یعنی اونجایی که ارزشت رو می فهمن،‌من تو ایران هم همین اندازه وقت و تلاش و استعداد صرف کارم می کردم،‌اما دریغ از یه تشکر خشک و خالی.

به قول یکی از دوستان که همیشه میگفتآدم به همه چی عادت می کنه به جز راحتی،‌طبق این اصل ما هم که اینجا جا افتاده بودیم و به سمت همون راحتی که گفتم داشتیم می رفتیم که تصمیم جدیدی گرفتیم: همونطور که به ملبورن قول داده بودم دوباره بر میگردیم،‌چند روز بیشتر نمونده. سیدنی زیبا با اون هوای دوست داشتنی رو جا میذاریم و میریم ملبورن که یه جورایی وطن دوم برای ما حساب میشه.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٤/٢٩ - حامد
ما و دیگران

با اینکه حال و روز خوشی از ایران نداشتیم و همون هم باعث خروج اکثر ما از ایران شد، اما تقریبا بیشتر مواقع اخبار ایران رو دنبال می کنیم و تا جایی هم که خبر دارم بقیه دوستان ساکن خارج از ایران هم همینطور. چه اخبار سیاسی باشه و چه اجتماعی و ... .

اخبار ایران هم که معمولا خوب نیستند، یا یه عده ای گرفتار زندان و بگیر و ببند یا به هر دلیل پیش پا افتاده ای مرگ. یکی دو روز پیش هم که خبر تصادف اتوبوس دانشجویان و کشته شدن 22 نفر رو در یک تصادف خوندم. یادمه 2 سال پیش که تازه وارد استرالیا شده بودم تو بزرگراههای ملبورن یکسری بیلبوردهایی رو گذاشته بودن با این مضمون که در سال 2005 ، 46 نفر در تصادفات جاده های ویکتوریا کشته شدند. در یکسال 46 نف. اما این آمار در ایران بنا به آمار ارائه شده دولتی حدود 44000 نفر یعنی با یه حساب سرانگشتی با در نظر گرفتن نسبت جمعیتی تعداد کشته های تصادفات رانندگی 60 برابر استرالیاست. با در نظر گرفتن اینکه در این کشور مصرف مشروبات الکلی آزاد هست و اگر قرار بود مردم مثل ایران رانندگی کنند قطعا آمار باید خیلی بدتر از ایران می بود. اما تنها دلیل وضعیت بهتر استرالیا از این نظر رعایت قانون توسط مردم هست. نمی خوام خیلی مثل آدمهای پاستوریزه فکر کنم اما بدون اغراق با توجه به اینکه مسافرت با ماشین رو دوست داشتم و در ایران هم تقریبا هم زیاد به مسافرت می رفتم، حالا که دارم فکر می کنم سالم رسیدن آدمها به خونه حتی در سفرهای داخل شهری مثل همین تهران هم یه معجزه است و شانس با ما یار بوده که زنده بودیم. چون با خودم میگم اگه به این میگن رانندگی پس کاری که مردم تو ایران می کردن اسمش چیه. اوائل رانندگی برام تو اینجا خیلی کسل کننده بود، باید تو یک خط رانندگی می کردی و نه کسی جلوت می پیچید و نه صحنه های هنری جوانان غیور رو تو خیابونها می دیدی بخصوص تو ملبورن. اما حالا که فکر می کنم می بینم حتی یک دهم رانندگی در تهران هم خسته نمی شم. چون لازم نیست مواظب ماشینهای اطراف و جلو و پشت سر خودم باشم، اونا خودشون کار خودشونو بلدن.

اما چیزی که منو وادار به نوشتن این پست کرد برنامه امشب تلویزیون بود که درباره یه تصادف و بررسی علل اون بود. یه عده متخصص ساعتها وقت گذاشتن که علت تصادفی رو که در اون یک نفر کشته شده بود رو پیدا کنند و بعد از کلی بررسی هم مشخص شد که علت تصادف مصرف الکل توسط راننده 19 ساله بوده. حکم صادره هم برای اون 2 سال زندان و 4 سال محرومیت از رانندگی بود. همزمان داشتم فکر می کردم که همین الان دهها خانواده عزادار از دست دادن 22 دانشجو هستن و کسی هم براش مهم نیست. مقصر این حادثه هم نمی دونم اگر زنده باشه حتما با پرداخت دیه که از جانب بیمه انجام میشه به سر کار خودش بر میگرده. مرگ انسانها اینقدر برای ما بی ارزش شده که براحتی از کنارش می گذریم.  از یه بنده خدایی شنیدم (راست و دروغش با گوینده) پنج شش سال پیش تو یکی از جاده های ایران در اثر تصادف اتوبوس با یه ماشین دیگه چند نفر کشته شده بودند و مردم همیشه در صحنه هم که علاقمند به دیدن این شوها هستند مثل همیشه حضور داشتن که در اثر برخورد یکی از ماشینهای عبوری به یکی از اونا در دم کشته میشه و خوب راننده هم خیلی ناراحت بوده و بیقراری می کرده. از این طرف مقصر اصلی که باعث مرگ مسافران اتوبوس شده بوده وقتی این شرایط رو می بینه بهش میگه آقا ناراحتی نداره من این همه آدم رو کشتم، اگه خیلی ناراحتی بیار جنازه این رو هم بنداز کنار اونا من مسئولیتشو بعهده می گیرم.

اما از حق نگذریم خود مردم ما هم خیلی تو این عدم اصلاح وضع رانندگی مقصرند. جریمه ها تو ایران واقعا ناچیز و بی اثر هستن. شما تصور کنین یه راننده مسافرکش رو که پلیس مثلا یه جریمه سنگین کرده و مردم هم شاهد این ماجرا هستند. هر کی که از اونجا رد میشه شروع میکنه اول  سعی میکنن وساطت کنن و در صورت عدم موفقیت اول پلیس و بعد هم بالا تا پایین نظام مقدس رو مورد عنایت قرار میدن و اصلا کسی به این فکر نیست که اگر همین راننده متخلف فردا بچه من رو بکشه بخاطر بی احتیاطی چی میشه. در اون صورت هم صد البته مجددا بالا تا پایین نظام بخاطر عدم سخت گیری در اجرای قانون مورد عنایت قرار می گیره. نمی دونم نهایتا این راه به کجا میرسه و عاقبت مردم ما به کجا ختم خواهد شد.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱٢/٢٧ - حامد
دیدگاه

1- قبل از زندگی خارج از ایران همیشه دو دسته ایرانی خارج نشین در نظر من بودند، یعنی در واقع تصویری بود که توسط همین ساکنین بلاد خارجه برای ما ترسیم می شد و بخاطر احتمالا سن و سال کمتر و تجربه کمتر من هم با این پیش فرض ها در مورد ایرانیان فکر می کردم البته  در واقع ایرانیان داخل هم شامل همین دسته بندی می شدن: دسته اول ایرانیها همه جزء برترینها در دانشگاهها و تجارت و اقتصاد و ... هستند هرگز دست بکاری نمی زنند مگر اینکه بهترین در اون کار باشند، مثل پروفسور سمیعی، دکتر نادری، امید کردستانی و ... . همیشه این فکر و وجود این افراد باعث غرور بیجا و کاذب برای من می شد، کاذب که می گم به این دلیل که اون موقع به قول معروف فقط تا نوک دماغ خودمونو بیشتر نمی دیدیم و فکر می کردیم که آسمون پاره شده و یک نژاد برتر ایرانی از آسمون افتاده پایین. اصلا منکر وجود همچین انسانهایی نیستم، اما باید در نظر داشت که این انسانهای بزرگ زائیده تفکر غالب در ایران نیستند، یعنی به هر حال اونها هم بدلایلی ایران رو ترک کردن و در خارج از ایران بوده که به این مراتب دست پیدا کردن. اما این رو هم باید بخاطر داشت که ما افراد زیادی در داخل ایران داریم که در صورت دسترسی به امکاناتی مانند همین بزرگان ممکن بود حتی از اونها هم موفق تر باشند. دسته دوم هم ایرانیانی که مفت و مجانی با حقوق بیکاری که از دولت می گیرند و یا به کلاهبرداری و یا کارهای پست دیگه مشغول هستن. اصلا به قول بعضیها ذهن ایرانی ساخته شده برای کار خلاف و ... . اتفاقا 2-3 روز پیش موقع ناهار یکی از همین مجلات به قول معروف زرد که روی میز اتاق مخصوص ناهار و چای محل کارم بود رو داشتم ورق می زدم که یه اسم ایرانی توجهم رو جلب کرد و دیدم که بعله یکی از هموطنان غیور با معرفی خودش بعنوان کارگردان یک فیلم (که تنها در اون نقش دستیار داشته) قصد بزرگنمایی شخصیت خودش رو داشته و ظاهرا می خواسته قراردادهای دیگه رو با تهیه کننده ها دیگه ببنده و مجلات اینجا هم که وقتی از یکی سوتی می گیرن سنگ تموم می ذارن و همراه با عکس اون آقا یکسری از کارهای دیگه ای رو که کرده بود از جمله کوبیدن با پا به در خونه همسایه و توهین به مادر پیر و معلول ایشون و ... رو هم ضمیمه این خبر کرده بود.

 2- امروز بعد از 23 ماه (دقیقا) زندگی در خارج از کشور از بعضی نظرها واقعا خوشحالم که تجربیات بزرگی بدست آوردیم. تو خیلی موارد و از جمله وقتی با افرادی از دیگر ملیتها روبرو میشی می بینی که خیلی مسائل مشترک با هم داریم و خیلی تفاوتها. از جمله اینکه هر ملیتی برای خودش کسانی رو داره که بهشون افتخار کنه و همینطور کسانی رو که باعث سرافکندگی میشن. در کنار اینها باید این رو هم اضافه کنم که همه جای دنیا به یک اندازه آدم خوب و بد دارن و از اون مهمتر هیچ بدی همیشه و همه جا و 100% بد نیست و بالعکس.

3 - حدود 40 روز پیش مسافرتی داشتیم به ملبورن و تو راه بخاطر تصادف ماشینمون دچار مشکل شد و مجبور شدم اونو ببرم پیش یه تعمیرکار ایرانی که قبلا می شناختم. اون هم بدون اینکه سابقه دوستی چندانی داشته باشیم کلی کمک کرد و منو به یه ایرانی دیگه (از همونایی که 10-15 سال پیش مهاجرت کردن) معرفی کرد که ایشون هم الحق سنگ تموم گذاشت بدون هیچ چشمداشتی. منظورم اینه که علاوه بر دو گروهی که بالا گفتم گروه سومی هم هستن که اکثریت رو تشکیل میدن و امروز بخیوبی می دونم که اکثریت مردم ما همین کسانی هستن که ممکنه اشتباه کنن و کار نادرستی ازشون سر بزنه و در عین حال صفات خوبی هم دارن که قابل احترام هست. در واقع یکی از بزرگترین درسهایی که از مهاجرت گرفتم نگاه کردن چند جانبه به هر قضیه بوده  و اینکه خودم هم جزئی از همینها هستم و همیشه تو قضاوتها باید خودمون رو هم در نظر بگیریم. اگه من بجای اون آدم بود آیا تضمینی بود که در اون شرایط بهتر عمل می کردم؟ بنظرم چشمها را باید شست جور دیگر باید دید.

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱۱/٢٥ - حامد
سرنوشت وبلاگ

بعد از مدتی فکر و کلنجار رفتن با خودم در مورد اینکه در مورد این وبلاگ چه تصمیمی بگیرم،1- مثل اینکه همینطوری بمونه و اگر هر از چندگاهی چیزی به نظرم رسید بهش اضافه کنم،2- یا اینکه کلا پاکش کنم (به دلیل اینکه دوستانی که جدیدتر مهاجرت کردن و با مطالب به روز تر وبلاگهای دیگری رو دارن می نویسن(البته نه از سر حسودی و تنها به همون دلیل به روز بودن اونا)، 3- تغییر موضوع وبلاگ و یا نوشتن از هر جا و هر چیز بالاخره راه حل سوم رو در نظر گرفتم و اگر همچنان اطلاعاتی داشته باشم که بدرد مهاجران بخوره اینجا می نویسم و در خدمت دوستان هستم برای پاسخگویی به سوالاتشون و اگر مطالب متفرقه ای هم بود پس از این می نویسم و در کل این وبلاگ از حالت مهاجرتی محض در می آد.البته پیشنهادش از طرف این دوست خوب بود وگرنه خودم تصمیم به ننوشتن گرفته بودم (حالا بعضیا نگن که این استرالیا نشین ها همه اش به هم نون قرض میدن، حقیقت مطلب همینه که گفتم). ممکنه بعضی از دوستان روال جدید رو دوست نداشته باشن و دیگه اینجا سر نزنن که خوب به تصمیمشون احترام می گذارم.امروز هم اولین مطلب رو می خوام بنویسم و از خدای بزرگ هم می خوام که راه رو بهم نشون بده.
بهتر نیست یه کم از این دنیایی شلوغ و پر دردسری که دور و برمون رو گرفته بیرون بیاییم و به چیزای با معنی تری فکر کنیم و در واقع برای چیزای با ارزش تری وقت بذاریم؟ چقدر به فکر خریدن خرید و خوراک و تفریح و وقت گذروندن و در واقع کشتن وقت خودمون باشیم. مگه کسانی که در نهایت ها بودن و اون چیزایی رو که ما دنبالش هستیم مثل پول و آسایش و درآمد آنچنانی داشتن به رضایت رسیدن و همیشه راضی بودن. اگر اینطور بود مسلما اونا بعد از کسب ثروت بالاخره به یه قله آرامش می رسیدن و بعد از اون دست از کار کردن می کشیدن. یا مثلا سیاستمدارها بعد از اینکه با استفاده از قدرت به آسایش رسیدن به راحتی صندلی قدرت رو برای دیگران خالی می کردن و خوشون به زندگی آرام خودشون می پرداختن.
البته اینایی که می گم حرف تازه ای نیست و خیلی ها هم قبل از من این حرف ها رو زدن و همه مون شنیدیم اما آیا بهش فکر کردیم و با خودمون گفتیم که مثلا اگر راه این نیست پس چی هست؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۸/٢٧ - حامد
خاطره

برای اینکه هم وبلاگ از این حالت خاک خوردن بیرون بیاد و هم اینکه یه خاطره رو بگم که همین الان اتفاقی یادم اومد:
چند سال پیش موقعی که از یه شرکت بیرون اومدم و می خواستم سوار ماشین بشم، به خاطر عجله ای که داشتم اصلا متوجه نشدم که گوشی موبایلم رو رو سقف ماشین جا گذاشت و سوار شدم و شروع به رانندگی کردم. یه مسیری رو که رفتم یهو متوجه اشتباهم شدم و برگشتم اما پیداش نکردم. بعد از حدود 2 ساعت بود که به موبایل زنگ زدم دیدم یکی جواب داد و وقتی بهش گفتم آدرس بده بیام گوشی رو ازت بگیرم گفت نه من خودم میارم اما من فعلا اطراف یافت آباد هستم، حالا من کجا بودم، ولنجک. خلاصه آدرس رو گرفت و بیشتر از یه ساعت گذشت و کم کم همکارام داشتن سر به سرم  میذاشتن که عجب آدم ساده ای هستی، مگه میشه گوشی رو پس بده، و خوشبین تر ها هم می گفتن می خواد بیاد اینجا یه پول حسابی ازت بگیره.خودم هم کم کم داشتم فکر می کردم بهتره برای قطع کردن ارتباط به مخابرات برم. خلاصه بعد از یکی دو ساعت دیدم طرف گوشی رو آورد و بهم گفت اون موقع داشتم پسرم رو به مدرسه می بردم که دیر شد. موبایل رو بهم برگردوند و من هم برای تشکر که تو هوای بارونی زمستون با موتور این همه راه رو اومده بود به خاطر من یه مبلغی رو تو پاکت گذاشتم و بهش دادم و گفتم خودت زحمت بکش برای بچه هات شیرینی بخر، اما هر چی اصرار کردم  قبول نکرد. فقط وقتی که فهمید دوستم که اونجا بود پزشک هست، گفت ممکنه بهش بگی برام یه دارو تو دفترچه ام بنویسه؟ آخه من مجروح شیمیایی هستم و هر چند وقت یه بار ریه هام عفونت می کنه و باید اونا رو استفاده کنم. بعد از اینکه اون آقا رفت به خیلی چیزا فکر کردم.اولا اینکه هنوز آدم خوب زیاد هست، و فکرای دیگه اینکه چرا باید یه نفر که مشکل ریه داره باید تو اون سرمای زمستون با موتور این طرف و اونطرف بره، و اینکه چه کسی ماشینی رو که حق طبیعی این آدم بوده بعد از اینکه ریه هاش رو فدا کرده داره سوار میشه و آیا اصولا بعضی ها فکر می کنن که پولی رو که از سهم مردم دارن استفاده می کنن مال همچین آدمهایی ممکنه باشه؟ چرا شیرینی رو که من با رضایت کامل بهش می دادم قبول نکرد؟ چرا حتی شماره تلفن ازم نگرفت که اگه دفعه بعد برای همین کار ساده هم پیش من بیاد؟ چرا .... آیا این آدمها رفتن با جان و دل از کشورشون دفاع کردن که یه روز یه عده که حتی زمان بمباران شهر ها  هم بدنیا نیومده بودن و حتی در اون حد هم طعم جنگ رو نچشیده بودن بیان و بهترین بچه های این مملکت رو تو دانشگاه کتک بزنن؟؟

2- خدایا شکرت که بعضی وقتا حادثه ها اونقدر ظریف و قشنگ کنار هم چیده میشن که آدم از اونا یه درس می گیره. حدود 2 ماه پیش که برای ناهار رفته بودم به اتاقی که معمولا همه همکارا اونجا ناهارشون رو می خورند، هر چی نگاه کردم صندلی خالی ندیدم، الا یه صندلی کنار یه خانم چینی، وقتی ازش پرسیدم که کسی قراره کنار شما بیاد و بشینه، بهم گفت آره. من هم از اونجایی که چینی ها یه اخلاق ها و رفتارهای خاصی دارن داشتم شروع می کردم به پیش داوری و فکر می کردم با اینکه می بینه که من سر پا ایستادم اما صندلی رو نگه داشته برای دوستش که اصلا معلوم نیست کی می خواد بیاد. خلاصه تو ذهنم تو همون چند ثانیه کلی تجزیه و تحلیل کردم که یهو دیدم همون خانم چینی بلند شد و با اینکه غذاش تموم نشده بود  و داشت آخرای غذاش رو ایستاده می خورد صندلی اش رو به من داد و در ضمن صاحب صندلی کناری هم اومد که هیچ نسبتی با هم نداشتن. همونجا یه لحظه از خودم خحالت کشیدم و گفتم چرا ما آدما بعضی وقتا حتی یک دقیقه هم صبر نمی کنیم!! خدایا شکرت بخاطر همین بعضی وقتا که ما رو زود متوجه اشتباهمون می کنی.
3- شما بگین: ...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٧/۱۸ - حامد
یه کم آرامش

بالاخره ما هم داریم جا می افتیم. خونه گرفتیم، وسایلمون هم از ملبورن رسید، منزلمون هم که به همراه صبیه به وطن سفر کرده بودن برگشتن به سلامتی و الان باز سه تایی در کنار هم هستیم. یه ماهی اونا تو ملبورن تنها بودن و 50-40 روزی هم من تو سیدنی.
(البته منظورم خونه مون نبود ها) منظورم منزلمون بود (اولین باری که فهمیدم بعضیها اسم یه پسر رو بجای زنشون صدا می زنن تو اتوبوس بود و اینکه یه آقایی صدا زد مرتضی پیاده شو اما قسمت ته اتوبوس یعنی جایی که خانما می ایستند رو نگاه می کرد، با اینکه اون زمونا دانشجو بودم یعنی حدودا 20 ساله و کم سن و سال نبودم، اما کلی طول کشید تا قضیه رو برای خودم حلاجی کردم که این آقا چرا این کار رو کرد. خوب تو که اینقدر به مرتضی علاقه داشتی، چرا نرفتی با یه مرتضی  هم ازدواج کنی؟ (اصلا منو چه به دفاع از حقوق خانما، اونا به اندازه کافی خودشون وکیل مدافع دارن) .
 بعد از اینهمه وقت یه پست نوشتیم اونم چی!!  

باور کنید چیزی برای گفتن ندارم که نمی نویسم. خبری نیست بجز کار و زندگی و هوای خوب سیدنی و اینکه امشب هم جای همه خالی در کنار چند تا از دوستان خوب که عامل آشنایی ما همین وبلاگها و اینترنت بوده در کنار هم جمع بودیم. انشاء ا.. همه شما رو هم بطلبه.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٦/۱٧ - حامد